سایت آپلود عکس مشکل داشت عکسا باز نمیشدن سرفرصت میذارمشون

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

دیروز صبح ساعت نه با زنگ تلفنم از خواب بیدار شدم  لیلا بود اما جواب ندادم و به سرعت آماده شدم ...نمیدونم چطورخواب مونده بودم

برای ناهار نرفتیم سالن غذاخوری و از نذری داداشم برده بودم و شله زرد هم برده بودم براشون

بین کارم رفتم بانک نزدیک همونجا کارت هدیه گرفتم برای تولد خواهرم که دیروز بود و یه فلش  انگرزی بردز خخخ هم براش خریدم(سرمه فلش برای تولدخخ ) رو یه پاکت نامه  نقاشی کشیدم و شعر نوشتم و ... و کارت رو گذاشتم توی اون

عصرمحسن اومد دنبالم و گفتم منو ببره خونه بابام چون خواهرم اونجا بود و میخواستم هدیه اش رو بدم ... وقتی رسیدم بابام تنها بود

مامانم و خواهرم رفته بودن بیرون که ده دقیقه بعد رسیدن ... هدیه اش رو دادم و خیلی تشکر کرد ...و گفت فلش رو میذارم برای مائده

هرچی اصرار کردن که شب بمونم و محسن هم بگم بیاد و میخوان کیک بگیرن و ... گفتم خیلی کار دارم خونه ... راستش کلا حس و حال پریودی داشتم و حالم هم گرفته بود ترجیح دادم زود برگردم خونه ...مائده هم چندین بار پشت سر هم اسمم رو صدا میزد و هربار من حمله می کردم روش و میچلوندمش بچه هم خوشش میومد ودوباره تکرار می کرد ... عزیززززم دختر کوچیک خونه ما ...

محسن هم که تو اون فاصله رفته بود کارواش اومد دنبالم ...مامانم هم ظرفی که توش شله زرد برده بودم با کلی میوه های جورواجور که از شهرستان اورده بود ومربای به بهم داد

اومدیم خونه و من نشستم پای لپتاپ وکارام روانجام دادم ...

اخر شب لیلا بهم پی ام داد که فردا رو تعطیل هستیم و من بسی خرسند شدم و امروز تا 11 خسبیدم خیلی چسبیددددد

بعدش هم که بلند شدم تا الان که ساعت سه و نیم هست یا نت گردی کردم یا پای کاری که قبول کردم بودم ...

احتمالا امروز پست عکس دار بذارم ...

یه نکته ای همین جا بگم دوستان فرصت نت گردیم خیلی خیلی کم شده و حتی دو روز میگذره و اصلا مودم هم روشن نمیشه ... بنابراین اگه دیدین تو وبلاگاتون کم رنگ شدم به بزرگی خودتون ببخشید و منم اصلا توقع ندارم که شماها برام کامنت بذارید وقتی من نمیرسم بهتون سر بزنم یا هول  هولکی میخونمتون و بدون کامنت میرم ...

می نویسم که ثبت بشه این روز هام ..هرچند خیلی چیزا از دستم در میره یعنی یادم میره بنویسم ...

امروز باید یکم به تراس برسم و جمع وجور کنم وپله ها رو بشورم ...

بعد هم خونه رو جاروی اساسی بکشم و گردگیری کنم ... آشپزخونه هم سرو سامون بدم ...

سه روز از تاریخ پری شدنم می گذره و هنوز نشدم ولی دل دردو اینا دارم ....

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

 

 

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

  دیشب تا خوده صبح بیدار بودم یعنی دیگه تا رفتم دوش گرفتم و کارهام رو کردم شد سه ... بعدش دیدم حتی یه ذره هم خوابم نمیاد و الکی باید وول بخورم و فکرای بیخود کنم محسن هم که ساعت 12ونیم خوابید

نشستم پای نت و به وبلاگ لی لی سر زدم و همه عکس هاش رو دیدمقلب

 خیلی خیلی بهم انرژی میده ... بعدش 4تا قلک رنگی جدید درست کردمنیشخند

 قلک های قبلی هرکدوم پاره شده بودن و قلک نداشتیم این مدتابله

 رو یکی نوشتم دوربین رو یکی سفر رو یکی بیمه ماشین و رو یکی ظرف(یا حالا وسیله خونه یا هرچیزجدیدی ... الان دلم میخواد یه سرویس چینی از این جدیدا داشته باشمخیال باطل)

 بعد هم به شعله بخاری خیره شدم و یه عالمه فکرکردم و یه جورایی سنگامو باخودم واکندم و یه تصمیماتی گرفتم ...

 هال رو جارو دستی کشیدم آشپزخونه رو سرو سامان دادم و ...

 دیدم نصفه شبه و نمیشه برم تو حیاط لباس پهن کنم دیگه وقتی ساعت 5شد رفتم تو سرمااا لباس هارو انداختم روی بند حیاط و چون از حمام اومده بودم و موهام هم خشک نکرده بودم خیلی به خودم لرزیدم

 بعدش شنیسل گوشت درست کردم و گذاشتم یخچال

 اومدم کنار محسن روی تخت... داشت کم کم اثراتی از خواب میومد سراغم ولی دیگه وقتش نبود و اگه میخوابیدم نمی تونستم بیدار شمچشم

 خودم رو با گوشی سرگرم کردم و پیام های واتس اپ رو خوندم

 صبحانه رو که آماده کردم محسن رو بیدارکردم ... با هم نیمرو زدیم و آماده شدیم و قرار شد محسن منو برسونه ... خودش هم سرکار نمی رفت وباید می رفت دانشگاه و یه کار اداری هم داشت

 عاقا از شانس خوشگل من این روزا بهش ماموریت نمیخوره درنتیجه ظهر ها ناهار خونه است ... برای ناهار گفتم همون شنیسل رو بخوره پلوهم بود

 اصلا دوست ندارم بخاطر ناهار بره پایین ...

 به شدت از خانواده اش انرژی منفی می گیرم ...بااینکه خودم نمیرم و نمی بینمشون ولی وقتی محسن میره بااینکه تو رفتارش هیچ تغییری پیدا نمیشه ولی من اعصابم خردمیشه و فکرمیکنم حق نداره بره خونه شون ...دست خودم نیست دلم میخواد وقتی اونا با من بدهستند محسن هم به طرفداری از من بهشون سر نزنه

 امروز یه همکار آقا هم داشتیم ...بعضی روزها میاد وشوهر همون خانومی که گفتم رییسمون حساب میشه هست...

 از صبح برق هی رفت و هی اومد و اصلا نمی شد سیستم هارو روشن کرد چون به ثانیه نمی رسید دوباره برق می رفت بعد فهمیدیم برق اضطراری هست که این جوری میشه همین جوری بیکار نشستیم و اون دختره همکارم کرانچی آتشین آورده بود من هی میخوردم و میگفتم من قلبم درد بگیره میدونم باهات چیکار کنم اونم میگفت خو نخور عجب گیری کردم خخخ

 رییسمون هم مدام در رفت و امد بود تواداره وآخرسرهم مدارک من و اون یکی رو برد تا برامون کارت ورود صادر کنن

 سیستم جدیدی هم که قرار بود برای من بیارن هنوز نیاوردن

 ارباب رجوع ها هم هی میومدن و میرفتن وبهشون می گفتیم برق نیست و عملا نمیشه هیچ کاری انجام داد... اون وسط کلی سوژه خنده هم پیدا میشد مثلا خانم همکار که اسمش رو میذاریم مهدیه مثلا

 مهدیه به یه آقاهه می گفت آخه برق ها یهویی میرن!!! گفتم خو میخوای خبر بدن که دارن میرن؟!!!خندهخب معلومه یهویی میرن... دیگه یاد اون جکه افتادیم که طرف میگفت یه سوالی ذهنم رو درگیر کرده که وقتی برق میره دقیقا کجا میره!!!...سوالخنده

 تا ظهر وضعیت همین بود ... بعدش من و مهدیه رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم برق درست شده بودو کارا رو روال افتاد

 ساعت 3به بعد دیگه داشتم گیج میزدم... و چشم هام پر خواب بودگریه به محسن زنگ زدم که ببینم میاددنبالم یا نه... ساعت 4اومد یه چند دقیقه ای همونجا نشست و با آقای همکار هم آشنا شدن ...

 داشتیم میومدیم سمت خونه که محسن گفت بریم یه نمایشگاه یه ماشین تیبا ببینیم هرچی تو بگی ...گفتم نهههههه گفت شرایطش خوبه و ...دیگه اینقدر گفت گفتم باشه بریم دیدنش ضرر که نداره رفتیم و نشستیم توتیبا و رفتیم یه دور زدیم باهاش ...خب پرواضح بود که ماشین خودمون صدبرابر بهتر بود اما محسن میگفت شرایطش خوبه

 وقتی برگشتیم نمایشگاه محسن با صاحبش حرف میزد منم دیگه از بی خوابی داشتم می مردم دراز کشیدم تو ماشین ... و خوابم بردخواب ... چشم هام به طرز عجیبی دودو میزد ... چندباری هی بیدار میشدم چون محسن میومد و میرفت یا در روباز میکرد و یه جایی رو نشون یکی که میخواست ماشین مارو بخره میدادابرو

 خلاصه که سگ خواب هم شدم ... نه توروخدا توقع داشتم اونجا خواب خوبی هم داشته باشم؟!ابرونیشخند

 زنگ زدم به محسن تا اومد و هی گفت ببخشید طول کشید و کنار نمیاد و بهش گفتم فکرات رو بکن اگه این قیمت میخوای خبر بده

 قبلش میخواستم بگم اصلا خونه نریم تا شب چون میدونستم بیام خونه میخوابم و شب خوابم نمیبره ولی وقتی محسن گفت خب الان کجابریم؟ گفتم فقط منو برسون خونه

 مطمئن بودم اینقدر حالم خرابه که همون جور با کفش هم میرم توخونه

 جلوی خونه چندتا زنیکه بیکارتر از ننه شوور واستاده بودن به حرف زدنسبز تا ما پیاده شدیم بنظرم اومد ننه شوور بلند شد رفت سمت مغازه با بقیه یه احوالپرسی کردیم و محسن داشت در بزرگ رو باز میکرد که ماشین رو بزنه داخل زن همسایه همون مامان حامد که گفتم خیلی فوضول و حراااافه داشت به محسن می گفت چرا ماشینت رو اینجوری میزنی و نمیدونم جدول های جلوخونه مون کج شدن! یه همچین چیزی من چون گیج بودم و کلا خوشم نمیاد ازاینا زود بفرما زدم و دررو بستم و اومدم بالا یه بسته سبزی گذاشتم بیرون به خیال اینکه کوکو درست کنم بعدا

 لباسام رو که دراوردم دیگه حالیم نشد تا ساعت 8ونیم

ساعت 8با صدای داد و بیداد بیدار شدم 

خب صدای همسایه بود طبق معموووووول زن و شوهر دعواشون شده بود و عربده می کشیدن... درهاشون رو میکوبیدن و ...استرسیهودیدم صدای محسن هم داره میاد وباداد میگه درست حرف بزن آقاااا

 چادر رو از جارختی برداشتم و پریدم بیروننگران

 دیدم پدرشوور داره پله هارومیاد بالا همون حین که داشتم به سرعت میرفتم تو حیاط همسایه ...بهش سلام دادم مرتیکه عین بز نگام کرد و بعد هم روشو کرد اون ور!خنثیبامن حرف نزن

 آرش هم بودو داشت به محسن می گفت برووو

 دست محسن رو کشیدم آوردم توخونه

 ننه شوور هم اومد ... به محسن میگفت توچرا رفتی در خونه شون تذکربدی که صداشون رو بیارن پایین به صاحبخونه ! می گفتی میومدم تذکر میدادم خوووودم!

 بعدگفت همسایه گفته اینا خودشون نصف شب درهارو میزنن بهم ما چیزی نمی گیم... محسن گفت گوه خورد

 بعد که ننه گوهش رفت مااومدیم توخونه ... محسن گفت دیدم دوباره سر و صدا میاد اعصابم بهم ریخته داشتم درس میخوندم بلند شدم رفتم گفتم یواشتر لطفا... یهو زنه گفته خب دعوامون شده... شوهره هم گفته دلمون میخواد صدامون بالا بره منم گفتم دلت غلط کرد ... یهو چاقوشو!!! از جیبش در اورده و اومده بیاد بیرون که زنش جلوشو گرفته و دررو بسته ... مرتیکه هم پنجره رو بازکرده ... شروع به فحاشی کرده منم جوابش رومیدادم تاخفه شده ..اما همین که آرش اینا اومدن دوباره شیرشده...

 آرش به محسن داشت می گفت بااین کل کل نکن این مواد میزنه حالیش نیست یهودیدی یه چاقو زد به جاییت

 مرتیکه عوضی نمیدونه چاقو کشیدن هم جرمه حتی اگه کاری انجام نشه

 من نمیدونم اینا چیکاره اند... 24ساعت دوتاشون توخونه هستند فقط روزی هزار بار شوهره پله ها رو میره پایین و میاد ... یعنی 5دقیقه نمیشه برمیگرده دوباره میره... وضع مالی شون هم خیلی خوبه

 یه بار هم که شنیدم داشت باتلفن حرف میزد برادرشوهره هم بود ... داشتن درمورد جنس فروختن و اینا حرف میزدن و تابرادره منودید زد به شونه اون یکی و گفت هیس هیس همسایه تون

 خلاصه که خیلی مشکوکن و خب نمیخوام تهمت بزنم ولی میگم میشه مواد فروش باشن بخاطر همین رفت و امدهای دو سه دقیقه ای شوهره

 خیلی هم شلوغن مدام دعوا دارن مهموناشون هم نهایت بی فرهنگی هستند

 دختره از شوهره بزرگتره متولد59 هست تازه قیافه اش هم بیشتر میزنه اما باورتون نمیشه دقیقامدل دختر راهنمایی ها رفتار میکنه و تیپ میزنهسبز یه شال باز همیشه روسرشه که کلی گوشواره و زیور الات بدلی بدریخت میندازه که اصلا مناسب سنش نیست و بهش نمیاد

 خلاصه که به محسن گفتم دیدی مادرت داشت به زنه میگفت از این به بعد پسرم اومد هرچی گفت شما باهاش حرف نزنید و بگید برو بگو صاحبخونه بیاد!! یعنی خاک توسرت زنیکه خب تواینجابایدمی گفتی اره پسرم حق داشته چرا همیشه صداتون بالاست همه دعوا دارن ولی دیگه اینجوری نوبره

 به ننه شوور هم سلام داده بودم اما جوابم رو ندادبامن حرف نزن... به ارش خودم محل نذاشتم

 به محسن گفتم اینا چرا اینجوری کردن بامن؟ گفت نمیدونم حتما حواسشون نبوده حواسشون به من و همسایه بوده جواب ندادن... گفتم اره ولی در کل جدا از اون اصلا به من نگاه هم نمی کردن!

 گفت توهم اونروز میخواستیم بریم بیرون دیدیشون ولی محلشون ندادی گفتم اره چون دیربودیم از هم ولی اگه نزدیکتر بودیم یه سلام رو که میکردم

 گفت نمیدونم اونا میگن تومحلشون نمیذاری تو هم میگی اونا محل نمیذارن

 گفتم به اسفل السافلین که محل نذارن... بهترررر یه دردسر کمتر...قهر

 مگه وقتی باهاشون خوبم برام چیکار میکنن؟کی توگرفتاری ها کمک حالمون بودن؟ همیشه خدا خانواده من پشتم هستند ولی اینا کجا به درد ما میخورن؟ من اصلا هرکس رو که برام نفعی نداشته باشه میذارم کنار ...

 خلاصه که بحث رو عوض کرد محسن

 محسن گفت توبرو بخواب خسته ای خانومم میره سرکار خسته میشهنیشخند خخخ

 گفت خودم یه حاضری میخورم گفتم کوکو درست میکنم بعد حوصله ام نذاشت گفتم تخم مرغ آب پز میخوری؟گفت اره منم از خداخواستهنیشخند

 سه تا تخم مرغ اب پز کردم با خیارشور و ذرت گذاشتم بخوره خودم هم سیر بودم

 یه سری ظرف شستم و دور خودم چرخیدم ونت گردی کردم

قرمه سبزی هم گذاشتم بری فرداناهار محسن و فردا شبمون... وای عجیب جا افتاده خوشمزهبوش تموم خونه رو برداشته

  بعدهم اومدم پست بذارم

 آهان یه ساعت بعد از دعوا آرش خان اس زده بود به محسن که: لپ تاپ رو بیار پایین لپ تاپم دست یکی از بچه هاست!!! کار دارم!!!

 محسن بهش زنگ زد گفت هرکاری داری بیا بالا با کامپیوتر! انجام بده!!! دلم خنک شد مرتیکه عنشیطان

 چون اولا اینا محل سگ به من نذاشتن همین یه ساعت پیشش... بعدش هم لپ تاپ وسیله شخصی هست اینم محسن برای من گرفته... تازه اگه مال محسن هم بود من نمیذاشتم با این رفتاراشون ببره

 خیلی خیلی پررو هستند ... یه مشت کصافط ... شیطونه میگه به حمید بگم یه حرکتی کنه حالشون رو بگیره بوخودانیشخند

 اینجوروقت ها میگم واقعا حق شونه هرررچی که حمید سر این ها دربیاره ...

 کصافطای بی چشم ورو ... معلومه عصبانی ام از دستشون؟یابیشتر بگم؟نیشخند

 نفرتم از این خانواده داره به اندازه اون روزای اول عروسیم میرسه خداروشکر الان مجبور نیستم باهاشون مراوده داشته باشم ولی بدبختی اون موقعم این بود که مجبور بودم هرروز ببینمشون ... هرروز پاگشا داشتیم یاعروسی دعوت بودیم یاباید میرفتیم شهرحمیداینا ...یا میرفتیم پایین یا ننه هه میومد بالا عین پادشاه ها می نشست خونه رو برانداز میکردسبزتازه نظر هم میداد اینو اونچا بذار اونو اینجا بچین ...الان دوباره یادم اومد چقدرپررو بوده و زر میزده سبز ... منم خوووب پاشو بریدم از خود راضیشیطانوگرنه کلاهم پس معرکه بود ...هرآدمی یه ظرفیتی داره اینا بی ظرفیت اند باید همیشه باهاشون سنگین رفتارکرد وگرنه میخوان سوارت شن...حمید هرررچی میگه درست میگه

 خدا نگه داره سایه تک تک اعضای خانواده خودم رو ... نه اینکه خانواده ام باشن بگم ولی خدا شاهده صدبرابر انسان ترند...

 قوم شوهر هنوز نمیدونن من سرکار میرم ولی تصمیم دارم به محسن بگم بهشون بگه

 راستی ارش دیگه نیومد بالا خخخ

دوسه روز پیش مربای پوست پرتقال درست کردم ولی هنوز تلخی داشتن با اینکه آب و شکر حل شده هم ریخته بودم  و24ساعت بیرون یخچال بود ولی بازم چندین بار آبشون رو عوض کردم و جوشوندم و عوض کردم الان دارن بهتر میشن ... شماهاهم همین جوری درست می کنید؟

امروز 15آذر دوره این ماه قرص خوردنم تموم شد

اگه حامله نباشم دوباره از 21 ماه که پری میشم باید دوباره قرص خوردن رو شروع کنمگریه

دیشب که ازخونه خواهرم اومدیم بیرون محسن که حسابی با مائده بازی میکرد و همدیگه رو دوست داشتن ...گفت اینقدر نه اوردی و نذاشتی بچه دار بشیم که الان نمیشیم... خب من اصلا توقع نداشتم خودم روزی سه بار بهش میگم چرا بچه دار نمیشیم و من خسته شدم و ...اونم هی دلداری میده و میگه میشیم اینجوری نگو و ... حالا خودش اونجوری گفت هرچندبه شوخی گفت یکمی دلخور شدم ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رسا بانو | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.